
روزی یک قصاب به شیخ رجبعلی خیاط مراجعه کرد و گفت:
آقاجان، فرزندم در بستر مرگ افتاده و خوب نمی شود.کاری بکنید!
شیخ توجهی کردند و سپس فرمودند:
«تو فلان روز یک گوساله را در مقابل چشمان مادرش سر بریدی، آن گاو، تو را
آقاجان، فرزندم در بستر مرگ افتاده و خوب نمی شود.کاری بکنید!
شیخ توجهی کردند و سپس فرمودند:
«تو فلان روز یک گوساله را در مقابل چشمان مادرش سر بریدی، آن گاو، تو را
نفرین کرده و می گوید فرزندم را کشت، باید فرزندش بمیرد!»